محرم الحرام ؛ ویژه نامه چندرسانه ای جامع «دهه عاشقی» قالب وبلاگ مذهبی عاشقانه هایی برای محرم ؛ شرح عاشقی کد نوای آنلاین مذهبی
حواستان به تماشای فوتبال باشد!!!
نویسنده رستمی(مدیر وبلاگ) در یکشنبه دوم آذر 1393 |

 

حواستان به تماشای فوتبال باشد!!!

 

اصلا هم به این توجه نداشته باشد که این دربی خلاف عادت قبلی دیگر جمعه برگزار نشد . . .

 

و اصلا هم لازم نیست از خودتون بپرسید که چرا این بازی ، مقارن با آخرین ساعات مذاکرات هسته ای وین برگزار شد . . .

 

پیشنهاد می کنم راحت روی مبل بشینید و پفک و چیپس میل کنید و به تماشای فوتبالتان بپردازید و به هیچ چیز دیگری هم فکر نکنید . . .

 

پ.ن: دانستن حق مردم است . . .


:: موضوعات مرتبط : اخبار روز
شرح عاشقی؛ براى بانوى صبر(س)...
نویسنده گودرزی در سه شنبه سیزدهم آبان 1393 |

به اسم الله... 
همه رفته اند و مانده يك زينب، 
و زينب نمى داند چه كند، 
پسر برادرش، زين العابدين(ع)، فرمود: 
عَلَيْكُنَّ بِالْفَرٰار... 
و بانوى صبر نمى داند... 
خيمه هاى سوخته را جستجو كند براى يافتن كودكان، 
دامن آتش گرفته ى رقيه(س) را خاموش كند، 
بانو سكينه(س) را دريابد، 
يا رباب(س) داغديده ى اصغر را... 
از صلابت و صبر و نطق كوبنده اش همه گفته اند؛ اصلاً نيازى نيست، كافيست بگويى دختر حيدر است، 
ديگر نيازى به توصيف بيشتر نيست؛ اما بگذار از دردهايش بگويم... 
از زمانى كه تك تك آل الله را سوار كرد و مَحرمى نبود تا برايش ركاب بگيرد؛ 
آخر ١٠ روز قبل تر، على اكبر زانو را ركاب عمه مى كرد، 
حضرت علمدار(ع) مگر مى گذاشت كسى چشمش به ناموس خدا بيفتد؟ 
چه برسد به اينكه دختر حيدر را سيلى بزنند؛ سنگ بزنند؛ 
زمانى كه خواست سوار مركب شود، فقط يك نگاه به سمت گودال كرد و زير لب زمزمه كرد: 
كاروانى از شقايق، هر زمان آيد به يادم/ من كه در يك نيمه روزى، هستى ام از دست دادم 
حسين جان! ببين ناموس خدا را به اسيرى مى برند... 
عباس! بلند شو معجر رقيه را پس بگير... 
على اكبرم! عمه تنهاست، كجايى پسر برادرم؟
از شام بگويم؟ از يك كوچه پُر از مغيره؟ 
از محله ى يهودى؟ 
از بازار برده فروشان كه حرامى ها با انگشت دختران آل الله را نشانِ هم مى دادند، 
راستى... 
آزاد شد شريعه همان عصر واقعه/ يادش بخير ساقى آب آورى كه نيست
از زمانى بگويم كه براى آرام كردن رقيه، سر آوردند در طشت طلا؛ 
و اصرار مى كرد من كه غذا نمى خواهم، 
من كه گرسنه نيستم، 
و زينب(س) بايد با زبان بى زبانى به دختر ٣ ساله بفهماند 
اين سر است، غذا نيست... 
براى زينب سنگ هاى شامى دردآور نيست؛ 
دردهاى زينب(س) از جنس ديگرى است، 
از جنس لكنت زبان رقيه... 
از جنس چوب خيزران و بزم شراب است... 
از جنس هلهله دور سر شاه است... 
از جنس تنور است... 
درد زينب(س) زمانى است كه سر حضرت ماه(ع) را با طناب به گردن اسب بستند، 
و اين اسب هى سر را پايين مى آورد... 
درد زينب(س) اهانت است نه شهادت؛ 
او كه شهادت را درد نمى داند، 
شهادت زيبايى است: 
وَ مٰا رَأَيْتُ اِلّا جَميلٰا... 
والسلام


:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ مكن اى صبح طلوع...
نویسنده گودرزی در سه شنبه سیزدهم آبان 1393 |

به اسم الله... 
امشبى را شه دين در حرمش مهمان است، مكن اى صبح طلوع... 
ادامه ى آن نوشتنى نيست، 
فقط از امشبش بگوييم. 
امشبى كه حضرت ثارالله(ع) مخيّر است بين چند كار؛ 
زينب(س) را آماده كند براى فردا عصر، 
برود خار بكَنَد از زمين كه بچه ها كمتر پايشان زخم شود، 
به كسانى كه مى خواهند بروند سفارش كند كسى از اهلش را ببرند، 
يا به اين فكر كند چگونه به ام البنين خبر دهند كه باورش شود غم علمدار را، 
كه بداند ديگر ام بى بنين است، 
هم او كه قنداقه ى حضرت ماه(ع) را دور سر شاه(ع) مى گرداند و مى گفت پسرم فدايت، پسر فاطمه(س)... 
خدا را شكر كه زهير بود و با حرف هايش اندكى تسلى داد بانوى صبر را... 
اما ظهر عاشورا... 
ديگر فقط حسين مانده و يك لشگر حرامى... 
زينب(س) سفارش هاى مادر را مو به مو انجام داد؛ 
پيراهن كهنه تنش كرد، 
گلويش را چند بار بوسيد به نيابت مادر، 
و حضرت ثارالله(ع) فقط زينب(س) را سفارش مى كرد به صبر، 
و روانه شد... 
در ميان رشادت هايش در ميدان، گاهى به خيمه ها نزديك مى شد و بلند مى گفت: 
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِالله... 
و اين يعنى زينب جان، هنوز حسين هست... 
حرامى ها وقتى ديدند حريف خون خدا نمى شوند، 
سنگبارانش كردند، 
سنگى به پيشانى شاه خورد و خون جارى شد... 
بگذار اندكى از حرمله برايت بگويم؛ 
حرمله تيرانداز ماهر اما شخص فقيرى بود كه فقط به اندازه ى ٣ تير پول داشت و با ٣ تير به كربلا آمد، 
با يك تير چشم علمدار را زد... 
با يك تير على اصغر را مِنَ الْاُذُنْ اِلَى الْاُذُنْ كرد... 
اما تير سوم... 
حضرت شاه(ع) پيراهن را بالا زد تا خون پيشانى را پاك كند؛ 
بدن اندكى عريان شد، 
اينجا نوبت تير سوم حرمله بود؛ 
تير سوم را روانه ى قلب خون خدا كرد، 
آنقدر محكم در قلب فرو رفت كه حضرت شاه(ع) تير را از پشت بيرون كشيد، 
درياى خون از خون خدا جوشيدن گرفت؛ 
بلند خواند: بِسْمِ الله وَ بِالله وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ الله... 
پاهاى زينب بالاى تل زينبيه سست شد و بر زانو افتاد... 
يعنى ديگر پناه حرم رفت؛ 
حضرت را دوره كردند و با هر چه در دست داشتند ضربه مى زدند؛ 
شمشير، نيزه، تير، سنگ... 
بدن شرحه شرحه ى حسين بر زمين افتاد و با هر نفس كه مى كشيد 
خون از تمام بدنش بيرون مى زد، 
باز در آن حال حمد و ثناى خدا را مى كرد، 
و مدام يك جمله را براى خداوند تبارك و تعالى تكرار مى كرد: 
اَوْفُو بِعَهْدى، اوُفِ بِعَهْدِكْ 
(به عهدم وفا كردم، به عهدت وفا كن) 
عهدى كه براى شيعيان است، 
اما هنوز مصيبت ها به پايان نرسيده بود، 
اسب ها را نعل تازه زدند؛ 
حسين، هنوز جان داشت كه با اسب بر روى بدنش تاختند... 
در گودال افتاده بود و سر بر پاى مادر داشت و زينب بر سر مى زد، 
عمر سعد وارد گودال شد و جرأت نكرد و بازگشت، 
خولى رفت و او هم نتوانست، 
اما شمر وارد شد... 
زينب فقط آنقدر توان داشت كه ببيند؛ 
وَ الشِّمْرُ جٰالِسٌ عَلىٰ صَدْرِه... 
و ناگاه آسمان تيره و تار شد؛ 
اَلسَّلامُ عَلىٰ ذَبيحِ بِالْقَفٰا... 
اَلسَّلامُ عَلىٰ قَتيلِ الْاَدْعيا... 
والسلام


:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ عشق هم در التهاب افتاده بود. . .
نویسنده گودرزی در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 |

حضرت ماه(ع) اذن ميدان خواست... 
اما ميدانش كنار شريعه بود... 
همه ميدانيم چه گذشت... 
حضرت ماه و حضرت ثارالله با هم رفتند براى تهيه ى آب، 
ديگر نگويم ميان دو برادر جدايى انداختند... 
عباس به آب رسيد، 
اما مگر مى شود لب به آب زد وقتى مولايت تشنه است؟ 
علمدار بود و مشك آب و چشمان منتظر رقيه و سكينه و على اصغر... 
علمدار بود و يك لشگر ميان او و خيمه ها... 
حضرت سقا(ع) از نخلستان آمد كه خطرى خودش را كه نه، مشك را تهديد نكند. 
و الّا مگر كسى جرأت رويارويى با اباالفضل را داشت؟ 
از ترس، از دور حمله كردند... 
دست راست سقا رفت و زير لب گفت: فداى سر رقيه، آب مى برم برايش كه ديگر شكم به زمين نچسباند براى رفع عطش... 
دست چپ ماه را زدند و باز زير لب گفت: فداى سر على اصغر، آب مى برم كه ديگر تَلَظی نكند... 
حرمله سه شعبه اى به چشم علمدار زد و باز عباس خم به ابرو نياورد: هنوز آب دارم... 
چنان عمود به سرش كوبيدند كه سوى چشمانش رفت و هنوز دلخوش به مشك بود كه داشت آبرودارى مى كرد... 
اما زمانى كه تير به مشك خورد، ناگاه تمام وجودش درد گرفت كه امر مولايم را نتوانستم انجام بدهم... 
خواست بيفتد، دست نداشت، تمام تيرها در بدنش فرو رفتند، اما سرش به زمين نرسيد... 
سرش را مادر به دامن گرفت و بر پسرش مرحبا گفت... 
ديگر طاقت سى و چند ساله ى علمدار تمام شد و فرياد برآورد: يا اَخا! اَدْرِكْ اَخاكْ... 
حسين بالاى نعش اكبر جان داده بود، اما هنوز دلش گرم بود به علمدار... 
اما وقتى رسيد ديگر كامل نااميد شد... 
قامتش خميد و ناله زد: الان اِنْكَسَرَ ظَهرى... 
مى گفت عباس جان بلند شو، 
عَلَمت روى زمين است، 
دشمن دارد كف مى زند و هلهله مى كند، 
عباس جان دشمن شادم نكن، 
جان زهرا(س) بلند شو... 
عباس فقط بازوان قطع شده اش را تكان مى داد كه مولا مى خواهم اما ديگر نمى توانم... 
مولا خِجِلم از روى رقيه... 
ديگر چيزى نمى گويم از كربلا... 
بعد از واقعه، ام البنين خبر شهادت ٣ پسر ديگرش را باور كرد و گفت فداى پسر فاطمه(س)، 
اما مگر باور مى كرد عباس را زمين زده باشند؟ 
در كوچه هاى مدينه مى گشت و زير لب مى گفت: مگر مى شود؟ عباس من دلاور بود، خون حيدر در رگهايش بود... 
فقط يك شعر را مى خواند: 
همين كه نام مرا مى برند، مى گريم 
از اين به بعد من و آه و چشم تر شده اى 
چه نام مرثيه وارى است "مادر پسران" 
براى مادر تنهاى بى پسر شده اى


:: موضوعات مرتبط :
شرح عاشقی؛ مِنّى عَلَيْكَ السّلام
نویسنده گودرزی در شنبه دهم آبان 1393 |
شرح عاشقی؛ مِنّى عَلَيْكَ السّلام

به اسم الله... 
اين چند شب آخر را نوشتن خيلى سخت است؛ مخصوصاً شب هشتم، آن هم براى من و توى جوان. 
نمى دانم از كجا بنويسم؛ 
از وداع حضرت على اكبر(ع) با اهل حرم، از دردِ دل امام(ع) با خدا كه اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً، خُلْقاً و مَنْطِقاً به رسولش را مى خواهد تقديم كند، از ترديد دشمن به جنگ كه مى گفتند: ما با رسول الله جنگ نداريم، يا از زمانى كه حضرت على اكبر(ع) رجز خواند: 
أنَا علىِ بنِ حسينِ بنِ علىِ بنِ ابى طالب... 
و كينه ها و عقده هاى بدر و خيبريشان سر باز كرد... 
يا زمانى كه آمد و گفت: 
يا أَبَتا! اَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنى... 
و حسين(ع) اذن شهادت داد... 
و مانند اميرالمؤمنين(ع) فرقش شكافت و فرياد برآورد: يا أَبَتا! مِنّى عَلَيْكَ السّلام... 
و اما... 
اما اين بار محرابى نبود كه على در آن بيفتد... 
اين بار خون سرش جلوى چشمان اسب را گرفت و اسب راه را گم كرد... 
بانوى صبر(س) كه براى محمد و عونش حتى از خيمه خارج نشده بود، 
اين بار زودتر از ثارالله(ع) به بالين اكبر آمد و مدام ناله سر مى داد: 
واى برادرم... واى پسر برادرم... 
حضرت ثارالله(ع)؟ چه مى فهمى حال حسين را؟ 
تمام مقاتل نوشته اند حسين بالاى نعش اكبر جان داد. 
در روايات داريم كه وقتى كسى جوانش را از دست مى دهد، موقع تشييع جنازه، جلوتر از جنازه حركتش دهيد كه نبيند جوانش را... 
اما حضرت ثارالله(ع)... 
فقط به اين فكر مى كند كه عبايش را چگونه جمع كند كه "تمام" اكبر را از ميدان خارج كند... 
كه دست نيفتد... 
كه پا نيفتد... 
كه سر نيفتد... 
كه مجبور نشود بگويد جوانان بنى هاشم بياييد، على را بر در خيمه رسانيد... 
والسلام


:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ العطش . . .
نویسنده گودرزی در جمعه نهم آبان 1393 |
 
بعد از اين ديگر به سينه زنها آب خوش حرام است... 
معناى چند واژه و اصطلاح را فقط حضرت ثارالله(ع) درك كردند؛ 
عطش... 
تلظى... 
تير سه شعبه... 
مِنَ الْاُذُنْ اِلى الْاُذُنْ... 
و از همه مهمتر معناى بى چارگى... 
بى چاره ميدانى يعنى چه؟ 
يعنى هى ٣ قدم بروى، ٤ قدم برگردى... 
٥ قدم بروى، ١٠ قدم برگردى... 
هى سعى كنى خودت را از ديد رباب(س) پنهان كنى... 
بيشتر از آن تلاش كنى حرمله نبيند محل دفن را... 
والسلام

:: موضوعات مرتبط :
شرح عاشقی؛ اَحْلى مِنْ عَسَل...
نویسنده رستمی(مدیر وبلاگ) در جمعه نهم آبان 1393 |
 
به اسم الله... 
حسين فهميده ١٣ سال داشت كه شهيد شد. شايد اگر از الگويش مى پرسيدى، بى شك از قاسم بن الحسن(ع) ١٣ ساله نام مى برد. 
همانطور كه اسلحه از قد حسين بلندتر بود، زره هم اندازه ى قاسم وجود نداشت. 
اما... 
اما وارد ميدان شد و حيدروار رجز خواند: 
پسر ارشد شير جمل انداز منم، قاسم بن الحسنم 
آمدم گردن يلهاى عرب را بزنم، قاسم بن الحسنم 
جنگاورى را كه از پدر به ارث برده بود و جنگيدن را حضرت علمدار(ع) يادش داده بود. 
آنقدر دلاورى كرد و خوب جنگيد كه دوره اش كردند... 
و زره اندازه ى تنش شد... 
و اَحْلىٰ مِنْ عَسَلْ شد... 
والسلام

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ از دست تا دست
نویسنده گودرزی در چهارشنبه هفتم آبان 1393 |
به اسم الله... 
شهادت لياقت مى خواهد و به سن و سال نيست. يكى در ٢٠ سالگى به آن مى رسد و ديگرى در ٧٠ سالگى و عبدالله در ١١ سالگى. 
حضرت عبدالله هنگامى كه پدرش، كريم اهل بيت(ع)، را از دست داد به قول امروزيش غرق در دنياى كودكانه اش بود و به روايتى شيرخواره. 
از همان ابتدا حضرت ثارالله(ع) را جاى پدر ديد و در خانه ى عموى بى نظيرش رشد كرد. 
حال مگر مى شود در آن خانه و خانواده بزرگ شده باشى و در كربلا؛
اِرباًاِرباً شدن على اكبر را ديده باشى، 
قد كشيدن قاسم را نظاره كرده باشى، 
رشادت هاى محمد و عون را درك كرده باشى، 
دست دادن حضرت ماه(ع) را ديده باشى و بتوانى دست در دست بانوى صبر، تنها نظاره گر شهادت حجت خدا باشى؟ 
"وَالله لٰا اُفٰارِقُ عَمّى" يعنى همين! 
يعنى توان شمشير زدن نداشته باشى، 
اما توان شمشير خوردن چرا... 
والسلام

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
دانلود کامل مداحی های محرم 93 همه مداحان
نویسنده رستمی(مدیر وبلاگ) در چهارشنبه هفتم آبان 1393 |

فرض کنیم شب عاشورا، همه میرفتند. ابوالفضل وعلی اکبر هم میرفتند و حضرت تنها میماند. روز عاشورا چه میشد؟ حضرت برمیگشت یا  میایستاد و میجنگید؟ در زمان ما یک نفر پیداشد که گفت «اگر من تنها بمانم وهمه دنیا در مقابل من باشند ، از راهم برنمیگردم».آن شخص امام  ما بود که عمل کرد و راست گفت. دیدیم یک انسان حسینی وعاشورایی چه کرد...خب اگر همه ما عاشورایی باشیم ، حرکت دنیا به سمت صلاح ، سریع ، و زمینه ظهور ولی مطلقِ حق ، فراهم خواهد شد.

بیانات امام خامنه ای  1374/03/03

برای ورود به صفحه دانلود مجموعه کامل مداحی های محرم 93 بر روی تصویر زیر کلیک کنید


:: موضوعات مرتبط : دانلود
شرح عاشقی؛ فرزندان صبر
نویسنده گودرزی در سه شنبه ششم آبان 1393 |
 
بسيار سخت است خودى نشان دادن براى محمد و عون؛ 
وقتى مادرت اسطوره ى صبر باشد و جدّ مادريت فاتح بدر و حنين و خيبر و جدّ پدريت جعفر طيار؛ پسردايى ات شهادت را "أَحْلىٰ مِنْ عَسَل" بداند و استادت حضرت علمدار. 
مهمتر اينكه پدرت هم غايب باشد و بايد نشان دهى كه به قول امروزيها: "گر پدر نيست، تفنگ پدرى هست هنوز" 
و تفنگ تويى محمد؛ تويى عون... مادر هم زير لب مدام دعا مى كند كه در شأن نام و نشان پدرى و مادرى، در حد و اندازه ى ديگر يلان شمشير بزنند تا جلوى برادر سربلند شود.   
و بايد تا انتهاى تاريخ به احترام بانوى صبر، تمام قد ايستاد كه حتى از خيمه گاه خارج نشد كه مبادا حضرت ثارالله اندكى غم بر چهره اش ببيند و خجل شود.  
اما محمد و عون هم الحق آبرودارى كردند؛ اصلاً ميدان دارى و جنگاورى در خون اينهاست. 
چرا كه بچه ى حلال زاده به دايى اش مى رود.

:: موضوعات مرتبط :
شرح عاشقی؛ مدینه سه ساله
نویسنده گودرزی در سه شنبه ششم آبان 1393 |
شب سوم؛ 
به اسم الله... 
چند سالى است گوشه و كنار مى شنوم كه حضرت رقيه(س) وجود خارجى نداشته است و اين روضه ها دروغ است...
من هم موافقم!
روضه ها دروغ است... 
كسى با سيلى، سوى چشمانش را نگرفت... 
كسى گوشواره هايش را نَكَند... 
كسى روى چادرش لگد نگرفت... 
رقيه(س) دامنش نسوخت، موهايش نسوخت... 
براى التيام زخم سرش، سر نياوردند... 
همه ى اينها دروغ است... 
رقيه(س) بزرگ شد... 
ازدواج كرد... 
جلوى مركب كجاوه ى عروس، علمدار حركت مى كرد... 
سمت راستش على اكبر(ع)... 
سمت چپش زين العابدين(ع)... 
پشت مركب على اصغر(ع)... 
زنها برايش هلهله ى شادى سر مى دادند... 
حسين(ع) و زينب(س) گُل بر روى سرش مى ريختند... 
عروسى را هم در شام گرفتند... 
فقط گُل بود... 
خبرى از سنگ نبود... 
والسلام

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ اینجا زمین کربلاست
نویسنده گودرزی در دوشنبه پنجم آبان 1393 |
 
به اسم الله... 
بار بگشاييد، اينجا زمين كربلاست... 
اين جمله اى است كه عرش و فرش با شنيدنش عزادار مى شوند؛ 
اين جمله يعنى پژواك صداى مسلم به كاروان نرسيد كه "كوفه ميا حسين جان، كوفه وفا ندارد" 
اين جمله يعنى تمرين براى دويدن با دامن سوخته... 
يعنى آشنايى با بوى دود، يعنى آشنايى با طعم سنگ... 
يعنى... 
يادآورى درد سيلى...

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ شاه سَلٰامٌ عَلَیْک، حسین سَلٰامٌ عَلَیْک
نویسنده گودرزی در دوشنبه پنجم آبان 1393 |
 
شاه سَلٰامٌ عَلَیْک، حسین سَلٰامٌ عَلَیْک 
 
از ٤٠ روز قبل محرم به چله نشستیم تا آقا به سلامت به كربلا برسند. حواسمان را جمع كرديم ٤٠ روز نماز اول وقتمان ترك نشود تا آقا به هيئت دعوتمان كند براى ١٢ شب زندگى و بندگى.
 
شب دوم؛ 
 
شب ورود به كربلا؛ شب ورود به زمينى كه سال ها قبل اميرالمؤمنين(ع) وعده اش را به ثارالله داده بود و خبر واقعه اش را در " كهيعص" به زينب(س) داده بود تا آماده شود. 
 
آماده ى دويدن، آماده ى داغ ديدن، آماده ى شنيدن "بِسْمِ الله وَ بِالله وَ عَلى مِلَّةَ رَسُولِ الله..." 
 
اگر كافرم نخوانى؛ ٤٠ شب به چله نشستم كه آقا مسيرشان به نينوا ختم نشود، بر لبشان جارى نشود "أَعُوذُ بِالله مِنَ الْكَرْبِ وَ الْبَلاء..." 
 
٤٠ شب خدا خدا كردم در راه، خلخال هاى بچه ها را انفاق كنند... 
 
اگر كافرم ندانى؛ ٤٠ شب به تضرّع خواستم كه آقا به كربلا نرسند... 
 
والسلام

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ مظلوم (2)
نویسنده گودرزی در یکشنبه چهارم آبان 1393 |
 
مسلم بر وزن مُفعِل از ريشه ى سَلَمَ است كه معنى آن تسليم شده ( در برابر امر حق) است. و چه زيبا نامش نهادند، هم او كه تسليم امر مولايش بود. حال ممكن است بپرسى مولايش كه حسين(ع) بود. از يك منظر ولايت بر دو نوع است؛ ولايت طولى و عرضى. ولايت اولوالامر كه در قرآن نيز به آن تصريح شده و متواتر از اولوالامر تعبير به ذوات مقدسه ائمه ى اطهار شده، ولايتى است در طول ولايت الله و نه در عرض آن. پس اگر در ولايت اولوالامر درآمدى و "مسلم" شدى، آنگاه به طريق اولى در ولايت الله نيز درمى آيى. و مسلم حقيقتاً "مسلم" بود.

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
شرح عاشقی؛ مظلوم (1)
نویسنده گودرزی در یکشنبه چهارم آبان 1393 |
 
به اسم الله... هميشه در هيئت و مراسم سينه زنى، قسمتى هست كه از آن به عنوان مظلوم كشيدن ياد مى شود. اينگونه كه مياندار هيئت بلند و رسا مى گويد: مظلوووووووووووووم و جمعيت بلند مى گويند: حسين.

از وقتى كه بچه بودم و روضه ى شب اول و غربت حضرت مسلم رو شنيدم، برام سؤال بود كه چرا موقع مظلوم كشيدن يادى از مسلم نميشود. با مثال امروزيش شايد يك ساعت نشد از چند هزار مدعى قيام و شمشير تيز كرده هايى كه در مسجد بودند، رسيديم به پس كوچه اى كه هيچ كس(به معنى واقعى كلمه) نبود. 
 
تعبير خوشايندى نيست اما امام حسين(ع) تنها نبود ، ٧٢ يارى داشت كه هر كدام يك تنه لشگرى بودند و تا پاى جان ايستادند. تنها، مسلم بود كه تا پاى جان كه نه، تا پاى مال هم نه، تا سلام آخر نماز هم كنارش نماندند. 
 
پس بلند مى گوييم: مظلووووووووووووم.... مسلم....

:: موضوعات مرتبط : فرهنگی
کدنویسی : ثامن تم | گرافیک : ...
:: دیگر صفحات ::